پاتوق لاو
به كودكي گفتند :عشق چيست؟ به نوجواني گفتند : عشق چيست؟ به جواني گفتند : عشق چيست؟ به پيرمردي گفتند : عشق چيست؟ به گل گفتم: عشق چيست؟ به پروانه گفتم: عشق چيست؟ به خورشيد گفتم عشق چيست؟ به عاشقي گفتند : عشق چيست؟ به عشق گفتم تو آخر چه هستي ؟؟.. گفتي : آسمان به وسعت عشق من و تو نيست گفتي : كهكشان در برابر عشق من ستاره است گفتم : بگذار ستاره ات برايم لالايي بخواند گفتي : نمي خواهم پلك هايت بسته شود، دلم براي نگاهت تنگ ميشود گفتم : بگذار چشمهاي تو را نقاشي كنم گفتي : شبنم حسادت آتش به وجودم ميزند گفتم : پس بگذار براي عهدت از آسمان ستاره بچينم گفتي : شايد بخواهم براي ستاره شدن به آسمان سفر كنم گلدان دلم لرزيد و گفتم : من از سفر مي هراسم تو گفتي : كوله بارم پر از ياد توست فقط برايم دعا كن ((((( و من هنوز نا باورانه به رفتن تو مي انديشم)))) عشق نمي پرسه که تو کي هستي؟ عشق فقط ميگه تو مال مني... عشق نمي پرسه که اهل کجايي ؟ فقط ميگه تو قلب من زندگي مي کني... عشق نمي پرسه که چي کار مي کني؟ فقط ميگه باعث ميشي قلب من به ضربان بيفته... عشق نمي پرسه چرا دور هستي؟ فقط ميگه هميشه با مني... عشق نمي پرسه که دوستم داري؟ فقط ميگه دوستت دارم... من می روم اما به او بگویید دوستش دارم، به او که تنش بوی گلهای سرخ را میدهد، به او که با جادوی کلامش زیباترین لغات را شناختم، به او که لحن صدایش دلپذیرترین آهنگ است، به او که نگاهش به گرمییه آفتاب و لبانش به سرخیه شقایق ودلش به زلالییه باران است، به او که برای من مینویسد، مینویسد از باران، از شبنم، از گرمای عشق و ... من می روم اما به او بگویید دوستش دارم ، به او که قلبش به وسعت دریاییست که قایق کوچک دل من درآن غرق شده، به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نورو شعرو ترانه برد، و چشمهایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد. من می روم اما به او بگویید دوستش دارم، به او که صدای پایش را میشنوم، به او که لحن کلامش را میشناسم، به او که عمق نگاهش را میفهمم، به او که ..... من می روم اما به او بگویید دوستش دارم، به او که گل همیشه بهارمن است، به او که قشنگترین بهانه برای بودن من است وبه او که عشق جاودانه من است...... با تشکر صمیمانه از:www.diridian.blogfa.com داوود
_____________ عشق از زبان بزرگان __________________ پروردگارا! مرا طعمه ی مقدس عشق قرار ده! آمين! جبران خليل جبران هر چه را دوست بداری زيباست. (جين آنوئيل) هيچ چيزی راحت تر از زيبائی نمی تواند به روح راه پيدا کند. (جوزف آديسون هيچ گاه مانع مهرورزی به سايرين نيست. عشق , هيچ وقت نمی گويد با من از ديگران دل بردار و محبت سايرين را از دلت بيرون کن. بلکه عشق , مهر افزون آورد و محبت بيشتر کند. --------------------- ------------------- چه نسبت ها که به عشق می دهند و چه مناسباتی که عشقش می خوانند. من اعتقاد راسخ دارم که هر آنچه انسان را به تکامل نزديک کند , آن , عشق است. روزی تصور کردم خدا , مرا با همه ی سختی ها و مشکلاتم تنها گذاشته است. در همين افکار بودم که به ياد آوردم پدر و مادرم را در شب های بيماری ام چسان تا صبحگاه بر بالينم بيدار می نشستند و درمان و نوازشم می کردند وقتی اين فکر و اين تجسم لطيف احساسی همه ی وجودم را تسخير نمود دستان خدا را بر همه ی وجودم احساس نمودم که نوازشم می دادند آن گاه ابر انديشه هايم به فرمان دل جبران خليل تو پایان مرا دیدی و رفتی! به روی گونه تابیدی و رفتی ..... مرا با عشق سنجیدی و رفتی؟؟ تمام هستی ام نیلوفری بود .... تو هستی مرا چیدی و رفتی ..!!! کنار انتظارت تا سحر گاه ... شبی همپای پیچک ها نشستم !! تو از راه آمدی با ناز ... آن وقت ،تمنای مرا دیدی و رفتی ؟؟؟ شبی از عشق تو با پونه گفتم : دل او هم، برای قصه ام سوخت .. غم انگیزست .... تو شیداییم را به چشم خویش فهمیدی و رفتی ؟؟؟ چه باید کرد این هم سرنوشتیست .. ولی دل رابه چشمت هدیه کردم سر راهت که می رفتی تو آن را، به یک پروانه بخشیدی و رفتی؟؟ صدایت کردم از ژرفای یک یاس ... نمی دانم شنیدی برنگشتی ؟؟ و یا این بار نشنیدی و رفتی ؟؟؟؟ نسیم از جاده های دور آمد ... نگاهش کردم .....!! ولی چیزی به من نگفت ؟؟ تو هم در انتظار یک بهانه از این رفتار رنجیدی و رفتی ؟؟ دلم پرسید از پروانه یک شب: چرا عاشق شدی؟؟؟ درد عجیبیست !!! و یادم هست، تو یک بار این را زیک دیوانه پرسیدی و رفتی؟؟؟ تمام بغض هایم مثل یک رنج،شکست و قصه ام در کوچه پیچید.. ولی تو از صدای این شکستن به جای غصه ترسیدی و رفتی؟؟ کنار من نشستی تا سپیده ... ولی چشمان تو جای دگر بود .... و من می دانم آن شب تا سحرگاه ... نگارن را پرستیدی و رفتی .... شبی گفتی نداری دوست من را ؟؟؟ نمی دانی، که من آن شب چه کردم .... خوشا بر حال آن چشمی که آن را به زیبایی پسندیدی و رفتی ..... هوای آسمان دیده ابریست ؟؟؟ تو تا بیراهه های بی قراری، دل من را کشانیدی و رفتی؟؟؟ پریشان کردی و شیدا نمودی ... تمام جاده های شعر من را ... رها کردی شکستی خرد گشتم تو پایان مرا دیدی و رفتی؟ با تشکر صمیمانه از مریم.... خدارو می خوام نه واسه اینکه ازش چیزی بخوام خدارودوست دارم ولی نه واسه زیبا وزشت خدارومی خوام نه واسه سکه و سکوی مقام خدارودوست دارم واسه اینکه توروبهم داده خدارودوست دارم چون عاشق بودن رو یادم داده خدارودوست دارم چون عاشق رو تنها نمیذاره خدارودوست دارم آخه همیشه لبخند میزنه با تشكر صميمانه از:تنها(www.tanha340.blogfa.com) بايد قصه اي تازه آغاز كنم و نشان دهم كه هنوز ميتوانم عشق بورزم دستای خالیمو ببین آخر قصه رو بخون
ترانه ای رو که برات گفته بودم فروختمش با پول اون نخ خریدم زخم دلم رو بستمش همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم تو عشقتو ازمن بگیر من واسه تو خیلی کمم بین من و تو فاصله است یک در سرد آهنی من که کلیدی ندارم تو واسه چی در می زنی این در سرد لعنتی شاید که نخواد وا بشه قلبتو بردار و برو قطار داره سوت می کشه همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم تو عشقتو از من بگیر من واسه تو خیلی کمم عشق يعني: خواستن،امانگفتن عشق يعني: سوختن،اما ساختن عشق يعني: طغيان دل،اما لب فرو بستن عشق يعني: با چشم سخن گفتن وبا حسرت سكوت كردن عشق يعني: راز،رازي كه حتي معشوق هم داند عشق يعني: خواستن براي دوست زيستن براي دوست بودن براي دوست مردن براي دوست بي آنكه باشي وبخواهي كه باشي عشق يعني: مناجات شبهاي تنهايي وضو با قطرات اشك گرفتن عشق يعني: روزي بي صدا،بارسفربستن ورفتن عشق يعني: پرستش،بدون چشمداشت نيايش،بدون خواهش ستايش،بي صدا صداقت،بي ريا رفاقت،بي جفا عشق يعني: چون خورشيد،تابيدن برشبهاي دوست وچون برف،ذوب شدن برغم هاي دوست با تشکر از آرمین پسره تنها حال دلم که بهتر از اینها نمی شود هی پشت هم به گریه نشستم برای خویش در یک غزل٬ گلایه و غمم جا نمی شود دیروز را به غصه سرودم بدون تو شعرم دچار حسرت فردا نمی شود گفتم مرا به شهرگی شهر می کشی گفتی نترس! آینه رسوا نمی شود حیف از تمام خاطره هایی که مال توست مجنون دگر بهانهء لیلا نمی شود رویا نویس ماندم و بعد از نگاه تو حتی دلم برای خودم وا نمی شود... عشق یعنی شکستن در درون... عشق یعنی خورد شدن تا عمق جان.... عشق یعنی تنهایی تا عروج... عشق یعنی انتظار تا شب بیاید ... عشق یعنی خود کشی با تیغ تیز ... عشق یعنی دیدن پرتگاه جدایی... عشق یعنی گریه های شبانه زیر نور ماه شب 14... عشق یعنی التماس... عشق یعنی التماس.... عشق یعنی التماس... عشق یعنی سفر زیره نور ماه... عشق یعنی قدم زدن توی کوچه های خلوت تابستان... عشق یعنی خواستن پیوستن از ماه... عشق یعنی دیدن دست بریده با تیغ تیز ... عشق یعنی بریدن دست چپ هنگام جدایی تا التماس باشد این کار... عشق یعنی نوشتن دیوانگی ها با خون .... عشق یعنی نوشتن اسم او با خون خود... عشق یعنی مردن... عشق یعنی از جسم خود باید گذشتن... عشق یعنی جنون تا حد مرگ... عشق یعنی انتقام با تیغ مرگ...
فضای عشق
راستی ای مهربان من چرا روز و شب در در جان و دل جا کرده ای از ميان کاخها بگذشته ای ازم يک ديوانه پيدا کرده ای از چه مرواريد مهر خويش را جای در فسوق جان جای داده ای ای فدای عشق پيشانی چرا روی مهر قلب من بنهاده ای .
پر تو چشم تو چون رنگين کمان
آسمان جان من آذين کن
ياد بوی موی دلجويت دلم
چون فضای عشق عطر آگين کند
اميدوارم از اين متن خوشتون اومده باشه.

گفت : بازي
گفت : رفيق بازي
گفت : پول و ثروت
گفت :عمر
گفت : از من خوشبو تره
گفت :از من زيبا تره
گفت: از من سوزنده تره
چيزي نگفت آهي كشيد و سخت گريست
گفت نگاهي بيش نيستم....




باز هم برايت مينويسم از لحظه ضيافت من و دل كه در آن جاي تو خالي بود
و باز هم برايت مينويسم از عطش ديدار تو ,از بغض غربت كه واژه به واژه آن را گريه كردم
ابري ديگر فرا گرفته است
آسمان دلم را
ميان غباري از درد نشسته ام
به انتظار نگاه باراني
صده ها, هزاره هاست كه نشسته بر سكوي انتظار يخ بسته ام,سنگ شده ام بدل به تنديسي سيماني شده ام .مدتهاست كه زمان گم كرده بر قلب خالي اين تنديس سيماني چشم اميد دوخته ام و تو را كه نميدانم كيستي و فقط ميدانم مثل هيچكس نيستي ,انتظار ميكشم.
بر هر ضريحي,بر هر شاخساري,بر هر قفلي,بر هر سبزه و گلي,بر هر باغ و گلستاني,بر هر خاطره و خاطره اي و بر تمامي لحظه هاي فرصت رو به پايانم
آمدنت را
دخيل بسته ام

من واسه تو خیلی کمم


کلاغه دلش گرفته بود
کلاغ سیاه پاپتی
پرید روی شاخ درخت
گفت : غار و غار
از یه جایی صدا اومد
که : زهر مار
بغض کلاغه ترکید
یه قطره اشک از روی گونه هاش چکید
یه تیکه سنگ از تو حیاط
نشست رو سینه کلاغ
قلب کلاغه ترکید
کلاغه مرد
...
کسی نفهمید که کلاغ
دلش خیلی گرفته بود
آخه شب قبل
یه گربه ناز و ملوس
بچه هاشو گرفته بود
حیف کلاغ پاپتی
با رنگ زشت و خط خطی
....
راستی مگه ما آدما
از دل هم خبر داریم ؟
ما آدمای رنگارنگ
زشت و قشنگ
درد دلامون الکی
عاشقیمون , دروغکی
دل چی چیه ؟ یک تیکه خون
پر از : نرو , پیشم بمون ...
دلم میخواست کلاغ بودم
همون کلاغ پاپتی
زشت و سیاه و خط خطی
گریه می کردم : غار و غار
پشت سرش یه زهر مار
حداقل این فحشه که راستکی بود
اینجوری هیچکسی دلش واسم الکی نمی سوخت
دلم میخواست کلاغ بودم
تا که یه سنگ راستکی
که درد اون بهتره از زخم زبون آدما
دلم رو با تموم این نگفته هاش
بترکونه
...
صبح سحر
یه رفتگر
کلاغه رو کرد لابه لای آشغالا
دلش نگو , یه تیکه خون
پر از :برو , پیشم نمون .

| قالب وبلاگ : Victor |



ABOUT